دلم گرفته ...
ای بابا ... ببین بعد از چند وقت اومدم اینجا یه چیزی بنویسم ...
اما چرا !؟! نمی دونم شاید مهمترین دلیلش این باشه که امروز خیلی حالم گرفتست ... همیشه سعی کرم سنگ صبور دوستام باشم ... اما وقتی ناراحتم هیچکس نیست که حرفامو گوش کنه ... مگه تو هر وقت ناراحت بودی من چند ساعت باهات حرف نمیزدم ... مگه من همونی نیستم که وقتی ناراحت بودی بغلت می کردم ... دقیقا همون آدمی که بهش می گفتی تو خیلی خوب گوش میدی ... حالا امروز وقتی گفتم ناراحتم فقط گفتی متاسفم ... حتی جواب خداحافظیم رو ندادی ... مگه من نمی تونم یه روز ناراحت باشم .
این روزا که نمیشه اصلا سمت سیاست رفت ... راستش از اینکه این کشور به جایی برسه کلا نا امید شدم ... شاید همون زلزله که میگن قراره بیاد تهران چاره کار ما باشه ... پس به جایه اینکه در مورد مسایل پیش پا افتاده سیاسی حرف بزنم و همرو ناراحت کنم و لینک خبری بدم ... یه داستان می نویسم اینجا ... داستانی که اتفاقاتش باعث تنها تر شدن تنهاییم شد ... بعد از این همه دختر بازی آخر به حرف یکی از دوستام رسیدم که میگفت نمیشه که همیشه در بری بلاخره یه جا گلوت گیر می کنه ... نمی دونم که چی شد اما داستانو تعریف می کنم شاید شما فهمیدین و به منم گفتین ... البته این وبلاگ دیگه کاملا داره تبدیل میشه به یه دفتر چه خاطرات ...
شاید دلیل دیگه ای هم داشته باشه که امروز اومدم اینجا یه چیزی بنویسم ... اونم اینه که دیروز تو کلاس زبان صحبت وبلاگ و این حرفا شد ... دلم واسه اینجا تنگ شد یهو ...
خلاصه داستان از این قرار بود که ... جایه جدیدی مشغول به کار شدم ... تو کلاس های آموزشی شرکت یه دختری بود که کمی نظرمو جلب کرد ... خلاصه چند بار چشم تو چشم شدیم ... یه مقداری از مسیر رو به همراه بقیه بچه ها پیاده می رفتیم ... یه بار که تا دیر وقت تو شرکت موندیم و داشتیم پیاده می رفتیم ... بعد از اینکه سوار اتوبوس شدم ... تو چشماش نگاه کردم و یه دستی براش تکون دادم ... اونم همین کارو کرد ... بعد از اون دنبال راه هایی می گشتم تا بهش نزدیک بشم و همیشه به این فکر می کردم عجب کیسه مناسبیییه ...
خوب اونم همچین ناراضی به نظر نمیومد ... بعد من رفتم سر یه پروژه و از هم دور شدیم ... اما خوب فیسبووک و یاهو مسنجر که نمردن ... بعد از یه مدت که دیگه به طور کامل با دوست قبلیم بهم زدم ... سعی کردم یکمی جدی تر بهش نگاه کنم ... یه بار به یکی از همکارای قدیمی تر جریانو گفتم ... اونم گفت خیالت راحت سه سوت آمارشو واست می گیرم ... یه بار که داشتیم با یکی دیگه از همکارای خانم نو پروژه غذا می خوردیم یهو اینحرفو کشید وسط و گفت "باید یه آماری بگیری ...!" همکارمون هم گفت واسه فلانی و فلانی ؟(من و دختره) بعدش یه نگاه به من کرد و گفت "بلوغ ... این دختره دوست پسر داره ... چند سال هم هست که باهاش دوسته ... و خیلی پسر ردیفیه ... "
ادامه دارد
